Autumn backyard
 

 

 روز زن مبارک 

1-دخترک بعد از بیرون آمدن از کلاس زبان  ؛مستقیم به سمت گلفروشی دور میدان رفت  . عطر گلهای مریم و شب بو تمام فضای بیرون و داخل گلفروشی را پر کرده بود . دنیایی از رنگ و بوی بهشت ...بهشتی پر گل و با طراوت را پیش رو ی خود می دید  . دحترک پُر شده بود ازعطر گلهای معطر و خوشبو تا جایی که میشد هوای معطر گلفروشی را بلعید و نفس گرفت . دیدن گل های رز و مریم داخل گلدان های سفالی پر آب...شب بو و میخک های سرخ و سفید . نفس عمیقی کشید و با تمام وجود آرزو کرد ای کاش می شد تمام این گلها را یکجا خرید و به خونه برد و همه این شاخه گلها رو ریخت به پای مامان فرشته . اما وقتی به پس اندازش فکر کرد،؛ دید فقط میشه چند شاخه گل خرید ...به طرف گلدان رز نباتی رفت و دو شاخه بلند و شاداب را بیرون کشید و از گلدان بزرگتر یک شاخه مریم و یک شاخه شب بو برداشت و گذاشت روی میز گلفروش ...گلفروش  شاخه گلها رو با برگهای سبزو روبانی  از جنس ساتن  تزئین کرد وبه دست دخترک سپرد. 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


2- روز مادر _ روز زن - مرد با ابروهای گره خورده  و طلبکار از زمين زمان روبروي تي وي ،روي  مبل چرمی  لمیده بود و به شکل حرص آوری کانال های ضرغام تی و ی رو دنبال می کرد . روز زن _ روز مادر ...زن با چشمهاي خيس و اعصابي بهم ریخته و بغضي شکسته درگلو جاروبرقی می کشید و گرد گیری می کرد. روز مادر _  نزدیک غروب آفتاب  ...زن  مثل همیشه خستگی را پشت نقاب لبخند پنهان می کرد  .  روز مادر _ و شب زن ؛زن درحال آشپزي و پختن غذاي دلخواه مرد خانه اش.

روز مادر هم  گذشت و شب به نیمه رسید   ...زن قصه هاي هزار رو يک شب و مادر مهربان  خسته ، ولی امیدوار برای دیدن فردا ؛پشت ميز و صندلي لهستاني روبروی تنها پنجره آشپزخانه نشسته  و چای تلخ می نوشد  و درتنهایی غریبانه ی خود چشم دوخته به شعله های شمعهاي روي ميز و بال زدن پروانه ای زیبا که گرد گلدان گل و روشنایی شمع  می چرخید  !!!!

پ - ن =بوسه می زنم بر دستان مادرانی مانند مادرخوبم که چون شمع سوختند و پروانه وار شبانه روز برگرد وجود بچه ها گشتند تا نهال های نازک و شکننده شان رشد کرده و بالنده شوند  !!!

                                       

 

                           نگارش درتاریخ یکشنبه 24 اردیبهشت 91 توسط  Nazanin Nobakht

                         _____________________________________________________

 

یه جشن کوچیک

 هميشه اونه که ازگروني شير گرفته تا عقد و عروسي دختر همسايشون حرف ميزنه و تعريف ميکنه گاهي هم  از زندگي خصوصي یکی مثل من ميپرسه و درباره ش کنجکاوي ميکنه ...ولي هميشه  تيرش به سنگ خورده ...  در واقع چرا هاش بي جواب ميمونه ...چند بار سوال کرده باشه خوبه که، چرا  مسافرت نميري ...چرا هميشه لباس تيره مي پوشي ؟ چرا کاربيرون ازخونه انجام مي دي ...توکه احتياج به کارکردن  نداري  ...با اين که به اين سوال آخرش بارها و بارها جواب دادم بازم تا حرفي زده ميشه دوباره همون سوال و تکرار ميکنه  و منم در جوابش ميگم من بيشتر براي سرگرمي کار ميکنم ...تو اجتماع بودن يه حال و هواي ديگه اي داره ««بازمن توي دلم به خودم و به دروغي که دارم ميگم لعنت مي فرستم »»

بعد اون درجواب ميگه : آره درست ميگي
بعد من ميگم :خوب همينه ديگه  ... من اگه  اين  چند ساله رو  توي خونه نشسته بودم  بيشتر دچار افسردگي و ناراحتي روحي ميشدم ...
اين بارهم صداي زنگ تلفن به کمک ام مياد ... شماره فرانه است ...گوشي رو برميدارم ...خوشحال ِاينو  از لحن صداش ميفهمم ...مطمئنم ميخوادبهم خبر خوش بده ... ميگم :زود بگو که دارم از فضولي خفه ميشم ...
ميگه  خبرخوش دارم ... مجوز نشر کتابم اومده ...البته با حذف هشت صفحه از متن کتاب ...
ميگم خوب خوبه که حالا فقط هشت صفحه اش خذف شده و کل رمان سر جاش باقيه .....نه !!!!!!.

با دلخوري ميگه :  اولش خيلي ناراحت شدم. راستش  داشتم از ناراحتي مي مردم  ...غصه خوردم  به خاطر شب بيداري ها ... به خاطر قلم زدن ها و خيلي چيزاي ديگه ....اما خب بعدش ديدم خيلي ام به داستان لطمه نخورده .داشتم ذوقمرگ ميشدم . خوشحالي من بيشتر ازفرزانه بود ...
خوشحال بودم  براي به شکوفه نشستن نهالي نازک ! 
دلم مي خواست به افتخار خودمون به جشن کوچولو بگيريم ...چه ميدونم شامي... ناهاري ...رستوراني ..
يا حتي بستني قيفي که هردومون خيلي دوست داريم !                                

ميدونم اگه رئيس بزرگ بفهمه که دارم نقشه يه جشن کوچولو رو مي کشم ، فوري ميگه .آآآ ه هههههه...اصلن جشن کي و کشک چي ؟؟؟ جشن برا چي چي ؟؟؟؟
«««منم حتمن درجواب به ش ميگم  جشن براي تنهايي ها  براي سرسختي ها ودر آخر  براي سماجت هاممون  »»» خوشحالم  ...ولي اينم خوب ميدونم  براي رسيدن به بالاي قله ي معرفت بايد سالهاي ريادي زحمت کشيد و خون دل خورد !!!!!

                               

                     نوشته شده درتاریخ شنبه 23 اردیبهشت 91 توسط Nazanin N obakht

                     ______________________________________________________

 

اي کاش

آقاي ايزدي يکي از همکاران سالهاي نه چندان دور اينجا توي دفتر روبروی میز کارم نشسته .درضمني اين که به ش خوش ميگم درباره ي  فروش سال قبل و توليد سال جديد  سئوال مي کنم...لبخندي ميزنه ...با لبخندش انگار که مي خواد  چه توليدي بابا توهم دلت خوشه ...اما با تواضع هميشگي ش ميگه والاه   توليد سال قبل اصلن تعريفي نداشت .
يعني هيچ خوب نبود ...مرجوعي زياد داشتيم... فروش خوب نبود و خوب نيست .
وضع کار و توليد خرابه ...نه کارگرا مثل قديم کارميکنن نه کارفرمايي که ما باشيم ديگه دل به وضع موجود مي بنديم 
ایزدی  دستي به موهاي نخ نماش مي کشه ...چشماي ريزش  و جوري  تنگ ميکنه که انگار چشماشو بسته   ميگه: شما وقت خوبي تغيير شغل دادين ...
 بله وقتش بود ،ديگه از توليدخسته شده بودم ... نه حوصله ي سرو کله زدن با خياط  رو داشتم ،نه ديگه پاي دويدن دنبال چکهاي برگشتي ...
آقاي ایزدی  ليوان شربت و يک نفس سر ميکشه ... بدون توجه به حرفام  ميگه :
 اي کاش روزهاي تو اوج بودنمون قدر کار و مي دونستيم ...
ميگم: چطور مگه  ؟
ميگه : نه ! فکر مي کردم هميشه وضع به همين خوبي باقي مي مونه ... هرچي داشتم دادم يه قواره زمين خريدم و بعد از مدتي تازه فهميدم مالک زمين ....زمين را به چندنفر ديگه فروخته ...کار به شکايت و وکيل رسيد ...!!!!

 

                              

                                 نگارش : درتاریخ دوشنبه 18 اردیبهشت 91 توسط Nazanin  Nobakht 
                               ______________________________________________________